ای در سر هر کس از تو سودای دگر در راه تو هر طایفه را رای دگر چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد ما جز تو نداریم تمنای دگر

از شدت دست تنگی و محنت برد در خیمه ما نه خواب یابی و نه خورد در تابه و صحن و کاسه و کوزهٔ ما نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد

زین گونه که این شمع روان می‌سوزد گویی ز فراق دوستان می‌سوزد گر گریه کنیم هر دو با هم شاید کو را و مرا رشتهٔ جان می‌سوزد

قومی ز پی مذهب و دین می‌سوزند قومی ز برای حور عین میسوزند من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند

دل با رخ دلبری صفائی دارد کو هر نفسی میل به جائی دارد شرح شب هجران و پریشانی ما چون زلف بتان دراز نائی دارد

وصف لب او سخن چو آغاز کند وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند از غنچه شنو چو غنچه لب بگشاید وز گل بطلب چو گل دهن باز کند

آن خور که ازو قوت روح افزاید یعنی می گل‌گون که فتوح افزاید من بندهٔ آنکه در شبانگاه خورد من چاکر آن که در صبوح افزاید

جان قصهٔ آن ماه سخنگو گوید دل کام روان زان لب دلجو جوید گر عکس رخش بر چمن افتد روزی از خاک همه لالهٔ خود رو روید

عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد خال تو مرا حال تبه خواهد کرد زلف تو مرا به باد بر خواهد داد چشم تو مرا خانه سیه خواهد کرد

تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند در زیر لگد کوب غم انداخته‌اند گوئی من زرد روی دلسوخته را چون شمع برای سوختن ساخته‌اند