از دل نرود شوق جمالت بیرون وز سینه هوای زلف و خالت بیرون این طرفه که با این همه سیلاب سرشگ از دیده نمی‌رود خیالت بیرون

ای رای تو ترجمان تقدیر شده تیغ تو چو خورشید جهانگیر شده همچون ترکش دشمن جاهت بینم آویخته و شکم پر از تیر شده

در درد سرم زین دل سودا پیشه کو را نبود به جز تمنی پیشه پیرانه سرش آرزوی برنائی است فریاد از این پیرک برنا پیشه

ای آنکه به جز تو نیست فریادرسی غیر از کرمت نداد کس داد کسی کار من مستمند بیچاره بساز کان بر تو به هیچ آید و برماست بسی

پیش لب و زلفش ای دل از حیرانی چون ابروی شوخ او مکن پیشانی سودازدگی زلف او می‌بینی باریک مزاجی لبش میدانی

بیم است که در بیخودی افسانه شوم وانگشت نمای خویش و بیگانه شوم ای عقل فضول میدهد زحمت من ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم

دل سیر شد از غصهٔ گردون خوردن وز دست ستم سیلی هر دون خوردن تا چند چو نای هر نفس ناله زدن تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن

در کوچهٔ فقر گوشه‌ای حاصل کن وز کشت حیات خوشه‌ای حاصل کن در کهنه رباط دهر غافل منشین راهی پیش است توشه‌ای حاصل کن

از کار جهان کرانه خواهم کردن رو در می و در مغانه خواهم کردن تا خلق جهان دست بدارند ز من دیوانگیی بهانه خواهم کردن

گفتم صنما شدم به کام دشمن زان غمزهٔ شوخ و طرهٔ مرد افکن گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت ای خانه سیه چرا نگفتی با من