مسیر جاری :
چون باد بر آن زلف عیبری گیرد
آفاق دم عود قمیری گیرد
گل با رخ او برنگ سیری گیرد
بد دل بامید او دلیری گیرد
تا در دو جهان قضای معبود بود
تا خلق جهان و چرخ موجود بود
گر ملک بود بدست محمود بود
ور سعد بود بدست مسعود بود
تا نسرائی سخن دهانت نبود
تا نگشائی کمر میانت نبود
تا از کمر و سخن نشانت نبود
سوگند خوردم که این و آنت نبود
آن لب نمزم گرچه مرا آن سازد
زیرا که شکر چون بمزی بگدازد
چشمم ز غمانش زرگری آغازد
تا بگدازد عقیق و بر زر یازد
گفتم چشمم ز بس کزو خون آید
از لاله برنگ و سرخی افزون آید
گفت آنهمه خون نبد که بیرون آمد؟
کز رنگ رخم اشک تو گلگون آید
از بوسه تو مرده با روان تانی کرد
وز چهره دل پیر جوان تانی کرد
رخ گاه گل و گه ارغوان تانی کرد
وز غمزه فریب جاودان تانی کرد
ای ماه سخنگوی من ای حور نژاد
از حسن بزرگ، کودک خرد نزاد
در سحر بدلبری شدستی استاد
این ساحری از که داری ای دلبر یاد
آن رلف که او ببوی مرز نگوشست
گه بر جبهست و گه بزیر گوشست
زین باز عجبتر آن لب خاموشست
زو شهر و جهان ببانگ نوشانوشست
جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد
وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد
نقاش چو نقش تو نیاراید به
دیدار تو باز دل گروگان گیرد
زلف تو کمندیست همه حلقه و بند
خالی نبود ز حلقه و بند کمند
آن چاه بر آن سیم ز نخدانت که کند
ور خود کندی مرا بدو در که فکند
گروه بندی
تازه های پیامک
ویژه نامه ها
بیشترین بازدید هفته
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
تا زمین در گردش و تا آسمان در چرخش است
یاد یاران چون شما بر قلب ما آرامش...
گفتمش نقاش را ، نقشی بکش از معرفت
با قلم نقش تو را ، با وسعت دریا کشید
شب قدر، وقت شناخت قدر خويش است.
مهارت های زندگی | اسرار علم و دانش: نکته ده
نفس ها ناله های زار شد، آیا نمی آیی؟
کهف التقی، بدر الشرف، نور الهدا، ابن الرضا
کس نیست که مهر تو درو شاید بست
فرزند كسي نميكند فرزندي، گر طوق طلا به گردنش بر بندي ! «ضرب المثل ايراني»
اگر از وصل تو دلدار نگویم چه کنم