سه چیز ببرد از سه چیز تو وصال از رخ گل و از لب مل و از روی جمال سه چیز ببرد از سه چیزم همه سال از دل غم و از رخ نم و از دیده خیال

شاه حبش است زلفت ای بدر منیر از عنبر تاج دارد از لاله سریر تو شسته همی کنی گل سرخ بقیر من شسته همی کنم بخوناب زریر

ای سرو روان و بار آن سرو قمر سروت قد و سیمین برو چهره چو قمر ماهی تو اگر بخنددی ماه از ابر سروی تو اگر ببنددی سرو کمر

سیمین بر تو سنگ بپوشد بسمور زلفت بشبه همی کند نقش بلور ای با لب طوطیان و با کشی گور حسن تو همی مرده بر آرد از گور

ای شب نکنی اینهمه پرخاش که دوش راز دل من مکن چنان فاش که دوش دیدی چه دراز بود دوشینه شبم هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش

حوارت نخوانم که ترا عار بود حوار بر تو نگار دیوار بود آنرا که چنین لطیف دیدار بود حقا که بر او عشق سزاوار بود

از مشک حصار گل خود روی که دید بر گل خطی ز مشک خوشبوی که دید گل روی بتی با دل چون روی که دید بر پشت زمین نیز چنین روی که دید

بت گونه از آن بت حصاری گیرد شب گونه از آن زلف بخاری گیرد آن دل که بسش عزیز میداشتمی کی دانستم ز من بخواری گیرد

چون نار رخی از نور پر مایه که دید گسترده بروز بر ز شب سایه که دید بر توبه از گناه پیرایه که دید ایمان و نفاق هر دو همسایه که دید

رخسار ترا لاله و گل بار که داد وان سنبل نو رسته بگلنار که داد و انروز بدست آن شب تار که داد وان یار سزا را بسزاوار که داد