منگر تو بدو تا نشود دلت از راه ور سیر شدی ز دل برو کن تو نگاه ور درد نخواهی تو برو عشق مخواه عشق ار خواهی مکن دل از درد تباه

ای ماه بروی لاله رنگ آمده ای از سینه و دل حریر و سنگ آمده ای گر تو بدهان و چشم تنگ آمده ای دلتنگ چرایی ؟ نه بجنگ آمده ای

ای روی تو چشم حسن را بینایی یغماست مرا قبله گر از یغمائی خندان گل سرخی و بت گویائی زینست که از بتان تو بی همتائی

رخ پاکتر از ضمیر صادق داری زلفین سیه چون دل فاسق داری بر خویشتنم بدین دو عاشق داری مؤمن سخن و وفا منافق داری

گر زلف تو سال و ماه لرزان بودی عنبر ببها همیشه ارزان بودی ور نه رخ تو بزلف پنهان بودی روز و شب ازو بنور یکسان بودی

ای تیره شده آب بجوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو عشاق زمانه را فراغت داده است روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو

وز دست همی در گذرد کارم ازو آن دل که بدست بت گرفتارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نه ، اما هزار درد دل دارم ازو

با روز رخ تو گرچه ای دوست چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست آن ماه شبهای فراق تو مرا روز سیاه

آیا که مرا تو دستگیری یا نه فریاد رسی باین اسیری یا نه گفتی که ترا ببندگی بپذیرم خدمت کردم اگر بپذیری یا نه

چون مهره بروی تخته نردیم همه گاهی جمعیم و گاه فردیم همه سرگشتۀ چرخ لاجوردیم همه تا درنگرید درنوردیم همه