بگرستم زار پیش آن کام و هوا گفتا مگری پند همی داد مرا پنداشت مگر کآب نماند فردا نتوان کردن تهی به ساغر دریا

پیوسته همی جفا نمایی تو مرا از برداری مگر تو دیوان جفا آگاهی نیست از وفا هیچ ترا ای جان پدر نه شیر مرغست وفا

گفتم رخ تو بهار خندان منست گفت آن تو نیز باغ و بستان منست گفتم لب شکرین تو آن منست گفت از تو دریغ نیست گرجان منست

این مشک سیه که یار را بالینست پیرایه ماه و زینت پروینست زلف سیهت بلای من چندنیست باز این چه بلای خط مشک آگینست

آن مشک سیه که با سمن پیوسته ست از دیدن او دل جهانی خسته ست یا رب زنخست هم بر آنسان رسته ست یا او به تکلف فراوان بسته ست

دانم که دلم به مهر تو خرسندست اندازه مهر تو ندانم چندست رخسار تو دلگشا و لب دلبندست گفتار خوش تو روح را پیوندست

این کار نگرکه از تو امروز مراست بازار بهشتیان چنین باشد راست نه بوسه فروشی تو به نرخی که سزاست نه بوسه خری بدانچه در حکم رواست

اندر شکن زلف مرا بشکستی وندر بندش دل مرا دربستی گوئی که رسول نزد من چفرستی دل باز فرست کز رسولم رستی

بر چهرۀ خوبت آفرین کرده کسی کس با تو شود ازین جهان دسترسی گر میزنم از آتش عشقت نفسی تا سوخته در جهان نمانند بسی

ای رخ نه رخی ، که لالۀ سیرابی ای لب نه لبی ، بنوش در عنابی ای غمزه بجادوئی مگر قصابی تو غمزه نه ای که نرگس پر خوابی