ای دوست به یک سخن ز من بگریزی خوی تو نبد به هر حدیثی تیزی بد گشتی از آن که با بدان آمیزی بادیگ بمنشین که سیه برخیزی

ای دوست مرادید همی نتوانی بیهوده چرا روی زمن گردانی بیجرم و جنایتی که از من دانی چون پیر خر از نیش، زمن ترسانی

زلف و خط آن سرو قد سیمین بر از مشک مسلسلست یا سنبل تر زان زلف گفت عنبر و مشک خطر از خط بفزود روی او زینت و فر

صد بار زمن شنیده بودی کم و بیش کایزد همه را هر چه کنند آرد پیش در کرده خویش مانده ای ای درویش چه چون کندی فزون زاندازه خویش

تا با تو به صلح گشتم ای مایه جنگ گردد دل من همی زبترویان تنگ نشگفت که از ستارگان دارم ننگ امروز که آفتاب دارم در چنگ

یاری بودی سخت بآیین و بسنگ همسایه تو بهانه جوی و دلتنگ این خو تو ازو گرفته ای ای سرهنگ انگور ز انگور همی گیرد رنگ

یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او سرما به دار سازد آونگ القصه درین زمانه پر نیرنگ یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ

هر چند که از تو بوسه یابم گه بام در آخر شب مرا هوس آید کام بوسه بده و کنار برتست حرام نشنودستی درو غزن باشد شام

چون با یاران خشم کنی جان پدر بر من مپریش خشم یاران دگر دانی که منم زبونتر و عاجز تر پالان بزنی چو برنیایی با خر

ای ساده گل و ساده می و ساده شکر زین کار که با تو کردم اندوه مخور چندان باشد که به شوی جان پدر حال تو دگر گردد و کار تو دگر