دیدم دیدم که هر چه دیدم حق بود دیدم دیدم که دید دیدم حق بود دیدم دیدم که می شنیدم از حق دیدم دیدم که آن شنیدم حق بود

با رب تو مرا بخواهش من مگذار جان را بهوای طاعت تن مگذار جان صاف کش میکده تقدیس است معتاد صفا بدردی من مگذار

در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر ای فیض مکن علاج گوشت ز نهار کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر

زین دار فنا پای کشیدن خوشتر پیوند ز این و آن بریدن خوشتر دل کردن از اندیشهٔ دنیا خالی در عاقبت کار رسیدن خوشتر

یا رب تو مرا بکردهٔ زشت مگیر از معصیتم بگذر و طاعت به پذیر چون مهر تو و نبی و اولاد نبی نزد تو شفاعتم کند دستم گیر

گه در غزلم سخن کشد جانب راز گاهی بقصیده میشود دور و دراز نازم برباعی سخن کوته کن تا باز شود بحرف لب بندد باز

ای فیض بیا دلی بدریا انداز زین پستی خویش را ببالا انداز یعنی ز کمال هر چه اندوختهٔ از سر بردار و بر ته پا انداز

با وصل تو دست در کمر نتوان کرد با درد فراق هم بسر نتوان کرد چون چارهٔ کار غیر بی‌تابی نیست جز ناله و آه بی‌اثر نتوان کرد

ای خسته ترا آن سر کو میسازد زان لب دشنام رو برو میسازد لب میدهدت شفا ز بیماری چشم درد او را دوای او می‌سازد

این گلشن دهر عاقبت گلخن شد هر دوست که بود جز خدا دشمن شد جز مهر خدای هرچه در دل کشتم حاصل اندوه و دانه صد خرمن شد