این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست

دیدم دیدم که معرفت توحید است دیدم دیدم که رهنمایم دید است دیدم دیدم که گمرهی تقلید است دیدم دیدم که دید در تجدید است

از بهر خدای اگر تو یی سرو سرای یکباره زمن باز مگیر ای بت پای دیدار عزیز کردی ای بار خدای سیمرغ نه ای روی رهی را بنمای

گر خواسته ای تو ازپی خواسته ایم رویار دگر خواه که ماخواسته ایم تو پنداری دل به تو آراسته ایم ما ای بت از آن سرای بر خاسته ایم

آن روز چه بد که با قضا یار شدم دیدار ترا به جان خریدار شدم آن روز به بازی به سر کار شدم تا لاجرم امروز گرفتار شدم

تا در طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمرگذشته راکجا دریابم

جستم همه ساله ای پسر کام تو من خرسند همی بودم در دام تو من سیر آمدم از بهانه خام تو من بریخ اکنون نگاشتم نام تومن

گویند که معشوق تو زشتست و سیاه گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه من عاشقم و دلم بر او گشته تباه عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه

خط آوردی رواست بر روی چو ماه خوشتر گشتی از آنچه بودی صد راه در آرزوی خط تو خوبان سپاه بر روی همی کشند خطهای سیاه

با من چو گل شکفته باشی گه گه گاهی باشی چو کارد با گوشت تبه روزی همه آری کنی و روزی نه یک ره صنما بنه مرا بریک ره