ایمان درست عشق کیشان دارند هرچند که ظاهری پریشان دارند مفتاح حقایقی که میجوئی فیض زیشان غافل مشو که ایشان دارند

شادم که غمت همره جان خواهد بود عشقت با دل در آنجهان خواهد بود هجران تو با کالبدم خواهد ماند وصل تو حیات جاودان خواهد بود

دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست با بهر چه سار و سوزشان مطلوبست از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب آگاه شدن درین جهان مطلوبست

ای فیض غم زیان هر سودت هست با این همه در امید بهبودت هست هر چیز که پاک سوخت دودی نکند با‌ آنکه تو پاک سوختی دودت هست

تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت خواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت امروز تو را ز تو اگر حق نخرید در روز جزا نخواهی ارزید بمفت

سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت هر چند ز هجران تو زنگار گرفت ز آینهٔ دل عکس جمال تو نرفت

تن را بگذار تا شوم من جانت جان در باز تا شوم جانانت از پای درآی تا بگیرم دستت با درد بساز تا شوم در مانت

ای فیض بسی موعظه گفتی بعبث در گوش نکردی درو سفتی بعبث نوری بدل کسی نمی‌بینم من بس خانهٔ تاریک که رفتی بعبث

ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات روی تو نهان در تتق این جلوات اندیشه کجا بکبریای تو رسد هیهات ازین خیال فاسد هیهات

در عهد صبی کرد جهالت پستت ایام شباب کرد غفلت پستت چون پیر شدی رفت نشاط از دستت کی صید کند مرغ سعادت شصتت