ای فیض بس است آنچه خواندی بس کن از هیچ فن اندرز نماندی بس کن تا قوت گفتگوی بودت گفتی اکنون که ز گفتگوی ماندی بس کن

ای فیض بیا بجانب حق رو کن این روی و ریای خلق را یکسو کن کاری که بمیزان خدا ناید راست بر هم زن و با جهانیان بکرو کن

در بحث بسی به گفتگو پیچیدم بس قشر سخن شنیدم و فهمیدم چون مغر رسید و سر بیگانه نداشت خود گفتم و خود شنیدم و خود دیدم

کی باشد و کی بحال خود پردازم کی باشد و کی جهاز عقبی سازم کی باشد و کی ز خویش بیگانه شوم کی باشد و کی تن و روان در بازم

کو همت عالئی که تا پست شوم کو نیستی ز خویش تا هست شوم کی می‌گذرد بعاقلی عمر عزیز ای عشق بیار باده تا مست شوم

حیران خودم که از کجا می‌آیم از بهر چه آمدم چرا می‌آیم خواهم بکجا رفت چه از مردودی نی دوزخ و نی بهشت را می‌شایم

از نور نبی واقف این راه شدیم وز مهر علی عارف الله شدیم چون پیروی نبی و‌ آلش کردیم ز اسرار حقایق همه آگاه شدیم

از شرم گناه شاید از خون گریم از ابر بهار بر خود افزون گریم اشگی باید که نامه‌ام شسته شود چون عمر وفا نمی‌کند چون گریم

ای فیض بیا که عزم می خانه کنیم پیمان شکنیم و می بپیمانه کنیم دل در ره عشوه‌های ساقی فکنیم جان در سر غمزهای جانانه کنیم

دیدم دیدم که هرچه کردم کردم دیدم دیدم که هرچه کشتم چیدم از چهره جان غبار تن چون رفتم دیدم دیدم که پای تا سر دیدم