شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو باد آفاق پراز خیمه و خرگاه تو باد این خیمهٔ بی ستون که چرخش خوانند قایم به ستون خیمهٔ جاه تو باد

جرم است سراپای من خاک نهاد لیکن بودم به عفو او خاطر شاد ای وای اگر عفو نباشد ، ای وای فریاد اگر جرم نبخشد ، فریاد

کوی تو که آواره هزاری دارد هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد تنها نه منم تشنهٔ دیدار، آنجا جاییست که خضر هم گذاری دارد

گر کسب کمال می‌کنی می‌گذرد ور فکر مجال می‌کنی می‌گذرد دنیا همه سر به سر خیال است، خیال هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد

شاها سربخت بر در دولت تست یک خیمه فلک ز اردوی شوکت تست گر خیمهٔ چرخ را ستونی باید اندازه ستون خیمهٔ رفعت تست

اکسیر حیات جاودانم بفرست کام دل و آرزوی جانم بفرست آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است آنم بفرست و در زمانم بفرست

شوخی که خطش آیهٔ فرخ فالی است نادیدن آن موجب سد بد حالی است تا شمع رخش نهان شد از پیش نظر شد دیده تهی ز نور و جایش خالی است

جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست این صبر هراسنده ولی یارم نیست دندان به جگر نهادنی می‌باید اما چه کنم صبر جگر دارم نیست

شاها سر روزگار پامال تو باد گردون ز کتل کشان اجلال تو باد هر صید مرادی که بود در عالم فتراک پرست رخش اقبال تو باد

شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد چون گوی فلک در خم چوگان تو باد آن سینه پر داغ که خصمت دارد صندوقه تیرهای پران تو باد