در کوی توام پای تمنا نرود من سعی بسی کنم ولی پا نرود خواهم که ز کویت روم اما چه کنم کاین بیهده گرد پا دگر جا نرود

تا پای کسی سلسله آرا نشود او را سر قدر آسمان سا نشود باز ار نشود صید و نیفتد در قید او را به سر دست شهان جا نشود

در صید گهت که جان طرب ساز آید سیمرغ اسیر چنگل بازآید هر جا که صدای طبل باز تو رسد سد مرغ دل از شوق به پرواز آید

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد اینها که من از جفای هجران دیدم یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد

تیرت چو ره نشان پران گیرد هر بار نشان زخم پیکان گیرد از حیرت آن قدرت بخت اندازی مردم لب خود بخش به دندان گیرد

دل زان بت پیمان گسلم می‌سوزد برق غم او متصلم می‌سوزد از داغ فراق اگر بنالم چه عجب یاران چه کنم، وای دلم می‌سوزد

یارب که زمانه دلنوازت باشد ایام همیشه کار سازت باشد رخش تو سپهر و زین رخش تو هلال خورشید به جای طبل بازت باشد

می‌خواست فلک که تلخ کامم بکشد ناکردهٔ می طرب به جامم، بکشد بسپرد به شحنه فراق تو مرا تا او به عقوبت تمامم بکشد

شاها به عداوت توکس یار نشد کاو در نظر جهانیان خوار نشد با نشأهٔ خصمی تو آنکس که بخفت در خواب شد آنچنان که بیدار نشد

آنان که به کویی نگران می‌گردند پیوسته مرا به قصد جان می گردند از رشک نبات می‌دهم جان که چرا گرد سر هم نام فلان می‌گردند