گر با تو گهی نظر کنم پنهانی لازم نبود که طبع خود رنجانی من بودم و دیدنی چو این هم منع است آن نیز به یاران دگر ارزانی

ای درگه تو عید گه روحانی در تهنیتت هم انسی و هم جانی از لطف تو عیدیی طمع دارم لیک ترسم که توام طفل طبیعت خوانی

نوروز شد و بنفشه از خاک دمید بر روی جمیلان چمن نیل کشید کس را به سخن نمی‌گذارد بلبل در باغ مگر غنچه به رویش خندید

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز فرقت تو فریاد کنم وقت است که دست از دهن بردارم از دست غمت هزار بیداد کنم

رخسار تو ای تازه گل گلشن جان کز آبله شبنمی نشسته ست بر آن لاله ست ولی آمده با ژاله قرین ماهی‌ست ولی کرده به سیاره قران

تا بود چنین بود و چنین است جهان از حادثه دهر کرا بود امان بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت جاوید تو مانی ای سلیمان زمان

خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوان خواهی که بگویمت که چون گشت عیان زد رفعت شاه خیمه بیرون از چرخ ماندش ز ستون خیمه بر چرخ نشان

در نفی رخت شمع شبی راند سخن روزش دیدم گرفته کنجی مسکن مانندهٔ عاصیی که در روز جزا با روی سیاه سر برآرد ز کفن

ای مدت شاهی جهان مدت تو در عید سرور خلق از دولت تو گر عید تواند که مجسم گردد آید ز پی تهنیت خلعت تو

ای رفعت و شان فروترین پایه تو خوبی یکی از هزار پیرایهٔ تو از بهر خدا سایه زمن باز مگیر ای سایهٔ رحمت خدا سایهٔ تو