یارب رود از تنم اگر جان چه شود وز رفتن جان رهم ز هجران چه شود مشکل شده زیستن مرا بی یاران از مرگ شود مشکلم آسان چه شود

دست ساقی ز دست حاتم خوشتر جامی که دهد ز ساغر جم خوشتر آن دم که دمد ز گوشهٔ لب نایی در نی، ز دم عیسی مریم خوشتر

گر فاش شود عیوب پنهانی ما ای وای به خجلت و پریشانی ما ما غره به دین‌داری و شاد از اسلام گبران متنفر از مسلمانی ما

ای غیر بر غم تو درین دیر خراب با یار شب و روز کشم جام شراب از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز تو خون جگر خوری و من بادهٔ ناب

از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت من بندهٔ عشق و مذهب و ملت من عشق است و علی ذالک احیی و اموت

روی تو که رشک ماه ناکاسته است باغی است که از هر گلی آراسته است گر زان که خدا نیز وفائی بدهد آنی که دل من از خدا خواسته است

ساقی فلک ارچه در شکست من و توست خصم تن و جان می‌پرست من و توست تا جام شراب و شیشهٔ می باشد در دست من و تو، دست دست من و توست

گر درخور مهرم احترامی بودی نزدیک توام قدر تمامی بودی من می‌گفتم که عشق من تا به کجاست گر ز آنطرف از عشق مقامی بودی

ای کاش برات من براتی بودی کز مفلسیم خط نجاتی بودی بالله که آنچنان براتی می‌بود گر از طرف تو التفاتی بودی

در عهد معالجات تو بیماری بیکار شد از شیوه خلق آزاری نی از پی آزار به سوی تو شتافت آمد که شکایت کند از بیکاری