خوش آن که شود بساط مهجوری طی در بزم وصال می‌کشم پی در پی می‌جویمت آنچنان که مهجور وصال مشتاق توام چنان که مخمور به می

فن تو و سد هزار برهان کمال شغل من و یک جهان خیالات محال تو منزوی مدرسهٔ عالی فضل من بیهده گرد راست بازار خیال

در نامه رقم ز خانه‌ای یافته‌ام وز عنبر تر شمامه‌ای یافته‌ام از شوق دمی هزار بارش خوانم گویی تو که گنج نامه‌ای یافته‌ام

تا در ره عشق آشنای تو شدم با سد غم و درد مبتلای تو شدم لیلی‌وش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم

امشب همه شب ز هجر نالان بودم با بخت سیه دست و گریبان بودم قربان شومت دی به که همره بودی کامشب همه شب به خویش گریان بودم

از آبله‌ای تازه گل باغ ارم حاشا که شود طراوت روی تو کم نی جوهر حسن لاله است از ژاله نی زیور خوبی گل است از شبنم

آهنگ سفر می‌کند آن ماه عذار ای جان که نفس گیر شدی ناله برآر در محملش آویز دلا همچو جرس وز ناله و فریاد زبان باز مدار

یارب که در این دایرهٔ دیر مدار باشی ز چنان زندگیی برخوردار کایام شریف عیدش ار جمع کنند سد عمر ابد به هم رسد بلکه هزار

دانی شاها که مهر فرخنده اثر تحویل حمل نمود و بودش چه نظر تا روز نشاطت که به گلشن گذرد هرروز فزونتر بود از روز دگر

ای صیت معالجات تو عالم گیر و آوازه تو کرده جهان را تسخیر یارب که جدا مباد تا عالم هست صحت ز تنت چو نور از بدر منیر