دارم ز غم فراق یاری که مپرس روز سیهی و شام تاری که مپرس از دوری مهر دل فروزی است مرا روزی که مگوی و روزگاری که مپرس

مهجور تو را شب خیالی که مپرس رنجور تو را روز ملالی که مپرس گفتی هاتف چه حال داری بی من در گوشه‌ای افتاده به حالی که مپرس

دارم ز جدایی غزالی که مپرس در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی پرسی چه بود حال تو حالی که مپرس

بس مرد که لاف می‌زد از مردی خویش در پیره‌زنی دیدم ازو مردی بیش ابنای زمانه دیدم اغلب هاتف مردند ولی با لب و با سبلت و ریش

دلخسته‌ام از ناوک دلدوز فراق جان سوخته از آتش دلسوز فراق دردا و دریغا که بود عمر مرا شب‌ها شب هجر و روزها روز فراق

این تیغ که شیر فلکش نخجیر است شمشیر وکیل آن شه کشورگیر است پیوسته کلید فتح دارد در مشت آن دست که بر قبضهٔ این شمشیر است

این تیغ که در کف آتشی سوزان است هم دشمن عمر و هم عدوی جان است با این همه جان بخشد اگر نیست شگفت چون در کف فیاض هدایت خان است

این تکیه که رشک گلستان ارم است مانند حرم مکرم و محترم است بگریز در آن از ستم چرخ که صید از هر خطر ایمن است تا در حرم است

یک لحظه کسی که با تو دمساز آید یا با تو دمی همدم و همراز آید از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند هرگز نرود وگر رود باز آید

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد تو خفته به استراحت و بی تو مرا تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد