افسوس که از همنفسان نیست کسی وز عمر گرانمایه نمانده است بسی دردا که نشد به کام دل یک لحظه با همنفسی بر آرم از دل نفسی

ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ بی‌رنگی و جلوه می‌کنی رنگ به رنگ خوانند تو را مؤمن و ترسا شب و روز در مسجد اسلام و کلیسای فرنگ

آن گل که چو من هزار دارد بلبل دانی به سرش چیست پریشان کاکل روئیده میان سبزه‌زاری ریحان یا سرزده در بنفشه زاری سنبل

اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل صحرا همه سبزه کوهساران همه گل از فرقت توست در دل ما همه خار وز طلعت تو به چشم یاران همه گل

از جور بتی ز عمر خود سیر شدم وز بیدادش ز عمر دلگیر شدم از تازه جوانی که به پیری برسد ناکرده جوانی به جهان پیر شدم

از عشق تو جان بی قراری دارم در دل ز غم تو خار خاری دارم هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل می‌پنداری که با تو کاری دارم

اول بودت برم گذر مسکن هم دست از دستم کشی کنون دامن هم من نیز بر آن سرم که گیرم سر خویش با من تو چنان نه‌ای که بودی من هم

ای مستمعان را ز حدیث تو سرور وی دیدهٔ صاحب نظران را ز تو نور جز حرف و رخت گر شنوم ور بینم گوشم کر باد الهی و چشمم کور

باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر وز درد فراق چهره‌ام زرد نگر از مرگ دوای درد خود می‌طلبم بیمار نگر دوانگر درد نگر

باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر در سینهٔ گرمم نفس سرد نگر در گوشهٔ بی‌مو نسیم تنها بین در زاویهٔ بی‌کسیم فرد نگر