یک چند بگرد خویشتن گردیدم یک چند ز این و آن خبر پرسیدم آخر بدر خویش بدیدم مقصود دیدم دیدم که آخرین در دیدم

با من بودی منت نمیدانستم تا من بودی منت نمیدانستم رفتم چه من ار میان ترا دانستم با من بودی منت نمیدانستم

در راه طلب تمام دردم دردم در ورزش فهم راز مردم مردم گفتی که چرا نمیکنی در خود سیر از من خبرت نبود کردم کردم

از غیب رسد، بدل سروشی هر دم دلراست بدان سروش گوشی هردم گه نغمهٔ حزن میرسد گاه طرب نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم

از لذت عیش اینجهان سرد شدم در آرزوی اجل همه درد شدم چندی چه زنان برنگ و بو بودم شاد آخر بیقین آخرت مرد شدم

از صحبت خلق سخت دلتنگ شدم وز دمها چون آینه در زنگ شدم بس نام نکوی بی مسمی دیدم از نام نکوی خویش در ننگ شدم

اینجا پاداش هر چه کردم دیدم اینجا محصول هرچه کشتم دیدم موقوف قیامت نیم اینجا همه شد اعمال و جزا بیکدیگر سنجیدم

خود را بمحیط خطر انداز و مترس سر در ره آن نگار در باز و مترس بر سوختگان دست ندارد دوزخ با آتش عشق دوست در ساز و مترس

مغرور به علم خود مشو مست مباش نزد علما نیست شو و هست مباش در حضرت دوستان حق پستی کن نزد دشمن بلند شو پست مباش

از عشق مجاز گویمت چیست غرض زان چاشنی عشق حقیقیست غرض از جلوهٔ حسن دوست در روی نکو تعلیم طریق عشقبازیست غرض