گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاه چون گشت دلم برنگ زلف تو سیاه گفت او نبرد مگر به بیراهی راه زیرا که نگیرد آن لب او را به گناه

من صورت تو بدیده اندر دارم کز دیده همی برخ برش بنگارم چندان صنما ز دیدگان خون بارم تا صورت تو ز دیده بیرون آرم

باید که تو اینقدر بدانی بیقین کان کو چو تویی برآرد از خاک زمین ناخواسته داد آنچه بایست همه ناگفته دهد هر آنچه آید پس از این

دیدار بدل فروخت نفروخت گران بوسه با جان فرو شد و هست ارزان آری چو چنان ماه بود بازرگان دیدار بدل فروشد و بوسه بجان

سیب و گل و سیم دارد آن دلبر من سیبش ز نخ و گل دو رخ و سیمش تن بنگر برخ و دو زلف آن سیم ذقن تا لاله بخروار بری ، مشک بمن

در عشق تو پای کس ندارد جز من در شوره کسی تخم نکارد جز من با دشمن و با دوست بدت می گویم تا هیچ کست دوست ندارد جز من

بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو نزدود وفا و مهر رنگ از دل تو تا کی نشود کبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو

آمد به سمرقند شه از رغم عدو اینک ملک مشرق بدخواهش کو گریبغو و جیحونش نظر دید افزون پل بر جیحون نهاد و غل بر یبغو

گفتم که چرا چو ابر خونبارانم گفت از پی آنکه چون گل خندانم گفتم که چرا بی تو چنین پژمانم گفت از پی آنکه تو تنی من جانم

گفتم که چه نامی ای پسر؟ گفتا: غم گفتم نگری به عاشقان؟ گفتا: کم گفتم بچه بسته‌ای مرا ؟ گفت: بدم گفتم چه بود پیشۀ تو؟ گفت: ستم