بس عابد را که سرو بالای تو کشت بس زاهد را که قدر والای تو کشت تو دیر زی ای بت ستمگر که مرا دست ستم زمانه در پای تو کشت

کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست تو بی‌منی از منت همی آید باک من با توام ار تو بی‌منی باکی نیست

چندان چشمم که در غم هجر گریست هرگز گفتی گریستنت از پی چیست من خود ز ستم هیچ نمی‌دانم گفت کو با تو و خوی تو چو من خواهد زیست

گویند که راستی چو زر کانیست سرمایهٔ عز و دولت و آسانیست گر راست به هر چه راستست ارزانیست من راستم آخر این چه سرگردانیست

در مرگ حیات اهل داد و دینست وز مرگ روان پاک را تمکینست نز مرگ دل سنایی اندهگینست بی مرگ همی میرد و مرگش زین‌ست

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کت کلهی نهاد طرار تو اوست آنکس که ترا بار دهد بار تو اوست وآنکس که ترا بی تو کند یار تو اوست

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست گر دشمن بنده را همی دارد دوست بدبختی بنده‌ست نه بدعهدی اوست

ایام درشت رام بهرام شه‌ست جام ابدی به نام بهرامشه‌ست آرام جهان قوام بهرامشه‌ست اجرام فلک غلام بهرامشه‌ست

هر چند بلای عشق دشمن کامیست از عشق به هر بلا رسیدن خامی‌ست مندیش به عالم و به کام خود زی معشوقه و عشق را هنر بدنامی‌ست

در دام تو هر کس که گرفتارترست در چشم تو ای جهان جان خوارترست آن دل که ترا به جان خریدارترست ای دوست به اتفاق غمخوارترست