تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت

در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت

ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت

صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت بویی ز گلستان وصال تو نیافت دل نیست کز آتش فراق تو نتافت دست تو قوی‌ترست بر نتوان تافت

ای عالم علم پیشگاه تو برفت ای دین محمدی پناه تو برفت ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت در حجله‌رو ای سخن که شاه تو برفت

رازی که سر زلف تو با باد بگفت خود باد کجا تواند آن راز نهفت یک ره که سر زلف ترا باد بسفت بس گل که ز دست باد می‌باید رفت

اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که می‌اندیشد آنجا که هزار خون ناحق به جویست

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت جانی که همی با تو توان عمر گذاشت عمری که دل از مهر تو بر نتوان داشت

روزی که رطب داد همی از پیشت آن روز به جان خریدمی تشویشت اکنون که دمید ریش چون حشیشت تیزم بر ریش اگر ریم بر ریشت

نوری که همی جمع نیابی در مشت ناری که به تو در نتوان زد انگشت دهری که شوی بر من بیچاره درشت بختی که چو بینمت بگردانی پشت