گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست چنین جان جهان جان که برد

بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد

تن در غم تو در آب منزل دارد دل آتش سودای تو در دل دارد جان در طلب تو باد حاصل دارد پس کیست که او نیل ترا گل دارد

هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بی‌قرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد

از روی تو دیده‌ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی تو حالی دارد

با هجر تو بنده دل خمین می‌دارد شبهاست که روی بر زمین می‌دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین می‌دارد

ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو هیچ دم نمی‌یارم زد

آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد در راه تو بنده با خود و بی خود باد

آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و باد بیهوده ترا به باد نتوانم داد

ما را به جز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با تو شدم بی‌تو مرا روز مباد