بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش‌بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد

از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد

نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف لامی چند

چون پوست کشد کارد به دندان گیرد آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد او کارد به دست خویش میزان گیرد تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد

این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهرهٔ نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا جان سازد

گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد

ای آنکه برت مردم بد، دد باشد وز نیکی تو یک هنرت صد باشد دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد گر مردم نیک بد کند بد باشد

دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل گذرد خوش باشد

منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان بری فزون آید مرد

رو گرد سراپردهٔ اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان داند خورد