مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان می‌باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید

آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید

دی بنده چو آن لالهٔ خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقهٔ مرجان تو دید کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید

یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید می‌گوید من همی نگویم شاید

گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید

روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید با فوطه هزار جان ز تن برباید در فوطه بتا خمش ازین به باید عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید

دل بندهٔ عاشقی تن آزاد چه سود باشد جان گشته خراب و عالم آباد چه سود باشد فریاد همی خواهم و تو تن زده‌ای فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود باشد

زن، زن ز وفا شود ز زیور نشود سر، سر ز وفا شود ز افسر نشود بی‌گوهر گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از قلاده کمتر نشود

ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود

دیده ز فراق تو زیان می‌بیند بر چهره ز خون دل نشان می‌بیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا جهان می‌بیند