از غایت بی‌تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانهٔ عاقلیم و مست هشیار

نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل، زه ای فلک، نیک ای یار

بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادره‌تر چه ماند در عالم کار زانسان بختی، چنین دلی، چونان یار

ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر

اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیدهٔ دیده‌ای سیه به که سفید

ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید

ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید

یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید

گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانهٔ نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهرهٔ مار

نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار