ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی ترا نیازارم بیش من طبع تو نیک دانم و طالع خویش

گه در پی دین رویم و گه در پی کیش هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش هستیم همه عاشق بدبختی خویش

دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش

بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی که به تست بازگشت همه کس

ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل نه همه وصال باشد خوش باش

ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش

ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش

بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبهٔ حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه‌زنان بر حجرش

چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب تو افتد آتش

اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی می‌نگرم از همه کس با نام تو پیوست جمال همه کس