بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شدهٔ بادهٔ صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز

ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که می‌چکد ز خون دل من در جام وفای تست کژدار و مریز

هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی دیده فراز

اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می‌ساز ما کی گنجیم در سراپردهٔ راز لافیست به دست ما و منشور نیاز

از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان در بر آتشست و دل در دم گاز

خوشخو شده بود آن صنم قاعده‌ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید باز

نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای به دامن اندر آورده به صبر

آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر شاید که به خون دل کنم مژگان تر

بازی بنگر عشق چه کردست آغاز می‌ناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق کن برو با او ساز