داریم ز قدت گلها راست همه دل ماندگیی چند که برجاست همه آن نیز که امروز ز ما کردی یاد تاثیر دعای سحر ماست همه

یک شهر بجست و جوی آن دوست همه بگذشته ز مغز و در پی پوست همه گر زانکه طریق طلبش دانستی از خود طلبش داری و خود اوست همه

چون دوست نماند دل و جانیم همه چون تن برود روح و روانیم همه گر هیچ ندانیم برآییم به هیچ عین همه‌ایم، اگر بداینم همه

ای لاف زنان را همه بویی ز تو نه حاصل به جز از گفتی و گویی ز تو نه در هر مویی نشانه‌ای هست از تو آنگاه نشان به هیچ رویی ز تو نه

آب ار چه به هر گوشه کند جنبش و رای بر صحن سرایت به سر آمد، نه به پای چندان که به گرد خویش بر میگردد از بزم تو خوب تر نمی‌بیند جای

در زیر دو ابروی کژت پیوسته با چشم تو آن سه خال در یک رسته آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا نقش سه بنفشه و دو نرگس بسته

ای راه خلل ز چار قسمت بسته داننده ز روح نقش جسمت بسته صندوق طلسم را همی مانی تو صد گنج گشاده در طلسمت بسته

ای تن، دل خود به روی چون ماهش ده جانی داری، به لعل دلخواهش ده خون جگرم برون شود، می‌خواهی ای دیده، تو مردمی کن و راهش ده

ای چرخ ز مهر زیر میغت برده گیتی به ستم اجل، به تیغت برده پرورده به صد ناز جهانت اول و آخر ز جهان به صد دریغت برده

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو یا تن ندهد به محنت و خواری تو؟ پرسیده‌ای احوال دلم دوش وزان جان می‌آید به عذر دلداری تو