ای خاک تو آب سبزه زار صافی تابوت تو سرو جویبار صافی تا عمر مراغه بود هرگز ننشاند مانند تو سرو در کنار صافی

بد خلق مباش، کز خوش و امانی پیکار مکن کار، که بر جا مانی زنهار! مهل، کز تو بماند دل کس دلها چو بماند ز تو،تنها مانی

تا چند گریزم و به نازم خوانی؟ من فاش گریزم و به رازم خوانی بس دست خجالت چو مگس بر سر خود خواهم زدن آن روز که بازم خوانی

بر برگ گل آن سه خال کانداخته‌ای هندو بچگانند و تو نشناخته‌ای دیدی که به بوی مردمی آمده‌اند بر گوشهٔ چشم جایشان ساخته‌ای

آن درد، که با پای تو کرد آن چستی در کشتن خصمت ننماید سستی با پای تو این جا سر و پایی گردید تا با سر دشمن تو گیرد کستی

در عشق تو از سر بنهادم هستی زین پس من و شوریدگی و سرمستی با روی تو حالی و حدیثی که مراست در نامه نبشتم که زبانم بستی

تا با خودی، ای خواجه، خدا چون گردی؟ بیگانه سرشتی آشنا چون گردی؟ جز سایهٔ خویشتن نمی‌بینی تو ای سایه، ز خورشید جدا چون گردی؟

اقبال سعادت به ازینت بودی گر لذت علم و درد دینت بودی گردون بستی به گوش داریت کمر گر گوش به هر گوشه نشینت بودی

یارا، گر از آن شربت شافی داری یاری دو سه هوشمند کافی داری مادر قرقیم بر لب آب روان برخیز و بیا گر دل صافی داری

ای خط تو گرد لاله وشم آورده سیب زنخت آب ز یشم آورده لعل تو ز من خون جگر کرده طلب دل رفته روان بر سر و چشم آورده