عشق است که بی زلزله و غلغله نیست گر ره نبری بجان جای گله نیست این راه نرفت هر که سر در ننهاد گویا که در این قافله سر قافله نیست

یک حرف مگو اگر هزارت سخن است از خود مشنو اگر چه در عدن است بگذر ز دو کون وهیچ در هیچ مپیچ بر خویش مپیچ اگر چه بار کفن است

ای دل شادی به سوز ماتم این است بیگانه عالم غمی، غم این است دوزخ به مکافات تو درمانده و تو جنت طلبی برو جهنم این است

ما را غم دی و محنت فردا نیست آن را چه خوریم غم که پا بر جا نیست یکدم فرصت به هر دو عالم ندهیم کم فرصتی ار کند فلک با ما نیست

ای آن تو را بسی غم تنباکوست خوش باش که هر خار و خسی تنباکوست اوقات تمام تیره و تلخ گذشت گویا همه عمرت، نفسی تنباکوست

در عشق اگر جان بدهی، جان آنست ای بی سر و سامان، سر و سامان آنست گر در ره او دل تو دارد دردی آن درد نگهدار که درمان آنست

آهم ز فراز آسمانها بگذشت اشکم ز محیط هفت دریا بگذشت گفتی که به کار سازیت برخیزم بنشین بنشین که کار از اینها بگذشت

سر کردهٔ اهل دانش و دید اینست شایسته تخت و تاج جمشید این است خورشید هزار طعنه دارد با بدر بدری که زند طعنه بخورشید این است

از کوتهی، ار عمر درازت هوس است جاوید اگر شوی همان یک نفس است خر تیرهٔ‌ای الاغ تا کی شرمی درماندهٔ‌ای مزبله تا چند بس است

بی عشق مباش اگر چه محض سخن است بی درد مزی اگر چه درد بدن است در قید فنا مباش کازادی تو از نیستی و نیست، مجرد شدن است