هر چیز که پرتوی بتو در تابد اندیشه مکن که نیک باشد یا بد زنهار به جز در خرابات مکوب کانجاست که هر که هر چه خواهد یابد

این خلق جهان به یکدگر کینه ورند گویا که ز مرگ خویشتن بی‌خبرند همچون دو سگ گرسنه از بهر شکم از روی حسد بیکدگر مینگرند

دل جز بغمش، بهر چه در ساخته بود خود را ز حضور دور انداخته بود عشقم بسر ار سایه نینداخته بود عقلم ز برای هیچ در باخته بود

ز آئینهٔ دل چو زنگ اغیار زدود نه جامه سفید ساز و نه خرقه کبود چون اهل زمان نه‌ایم در قید فنا ما فانی مطلقیم در عین وجود

مجنون که تمام محو لیلی نشود شایستهٔ انوار تجلی نشود گفتی که به عشق دل تسلی گردد عشق آن باشد که دل تسلی نشود

یک جرعه هر آنکه از می ما نو شد عیب و هنر تمام عٰالم پوشد ما صاف دلان کینه نداریم ز مهر خون در دل ما ز مهر دشمن، جوشد

گاهیم چو مرده در کفن می‌سازد گاهی از من، هزار من می‌سازد می‌سوخت مرا اگر نمی‌سوخت دلم این می‌سوزد که او بمن می‌سازد

بر کف چه نهم سبحه که زنارم شد در بر چه کنم خرقه که سربارم شد عقلم ننمود چاره و عشق بسوخت از پیش نرفت کاری و کارم شد

عاشق به گدائی نه شهی میخواهد نه لاغری و نه فربهی میخواهد عاشق بمثل اگر چه روح القدس است خود را از ننگ خود تهی میخواهد

ناصح چکنی زبانم از پندم مبند یکبار بیا ببین در آن سرو بلند گر چشم ز روی او توانی برداشت من نیز دل از غمش توانم بر کند