آنانکه علم به عالم تجریدند علامهٔ دانشند و عین دیدند ناکشته، تر و خشک جهان را کشتند نادیده بد و نیک جهان را دیدند

در صومعه و مدرسه دیار نبود در هر دو جهان واقف اسرار نبود بودند همه لنگر آن عالم لیک از عالم دل کسی خبردار نبود

در عشق حکایت غم انگیز نیست افسانه مصر و شام و تبریزی نیست گفتم شاید جز او ببینم چیزی چون دیدم من بغیر او چیزی نیست

از ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست وی مشت غبار، اعتبار تو کجاست در آمدن و بودن و رفتن مجبور ای عاجز مضطر، اختیار تو کجاست

این دار فنا بلند از پستی ما است وین سختی ناتمام از هستی ما است گفتم چه گناه کرده‌ام تا هستم یا رب چه گناه بدتر از هستی ما است

عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید آب و آتش بهم آمیختنش را نگرید بخدا گر دهنش، هیچ تواند کس دید یا اگر دید توان، پس ذقنش را نگرید

در باز بروی دلم از ناز نمی‌کرد هر چند که در می‌زدم، آواز نمی‌کرد با غیر اگر صحبت او گرم نمی‌بود دل در بر من بیهده پرواز نمی‌کرد

آن کو به زبان خلق جز عیب نداشت او هیچ خبر ز عالم غیب نداشت من زندهٔ عقل را فشردم صد بار چیزی به جز آن واهمه در جیب نداشت

این وادی عشق طرفه شورستانی است غافل منشین که خوش حضورستانی است هر دل که در او مهر بتی چهره فروخت هر جا برود، چراغ گورستانی است

هر دل که رهین تن بود او دل نیست در عالم دل خبر ز آب و گل نیست راهی نبود که او بمنزل نرسد جز راه محبت، که در او منزل نیست