تا در ره عشق پای از سر نشود ایمان با کفر ما برابر نشود تا آینه از آه منور نشود بر روی کسی گشاده این در نشود

از خواری شاگرد و ز فخر استاد صد چاک به جیب هستیم پیش افتاد ز استاد بگشوم آمد اینحرف آزاد فریاد زدانش و ز نادانی داد

تا گلگون اشک و چهره کاهی نشود دل مشرق انوار الهی نشود سالک که ز سر خویش واقف گردد او عارف اسرار کماهی نشود

حسن عملم ز برگ کاهی پی شد راه ازلم ز برق آهی طی شد از عمر حضر نشد جز اینم معلوم کی صبح بهر شادمانی دی شد

در گوش هر آنکه این صدا بنشیند مشکل که در این طلب ز پا بنشیند از بوی گلی مرغ دلم از جا شد اکنون حیرانست کجا بنشیند

عشقم مجنون و هرزه‌گو میسازد عقلم مفتی شهر او میسازد گرم است میان عقل و عشقم صحبت میسوزد این مرا که او میسازد

تا چند دلا تیره و تارت دارند حیرانم من، بهر چکارت دارند مانندهٔ دزدی که کشندش بردار سر گشته درین پای چو نارت دارند

گه مجنونم به دشت و کو میسازد گه معقولم به گفتگو می‌سازد گویند که نیکو نبود ساختگی بس از چه نکوست آنچه او میسازد

ای رتبهٔ تاج و تخت را کرده بلند وی گردن سرکشانت در خم کمند شاهست سوار گشته بر اسب سمند یا کرده طلوع آفتاب از الوند

خاکم که به هیچ کس گذارم نبود آبم که به هیچ کس مدارم نبود بادم که به هیچ جا قرارم نبود نارم که ز سوختن کنارم نبود