دستارچه حسنی و جمالی دارد وز نقش و نگار خط و خالی دارد با آن همه زر، اگر خیال تو پزد انصاف، که بیهوده خیالی دارد

صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد! بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد! دردیست بزرگ مرگ فرزند عزیز بر جان عزیزت دگر این درد مباد!

شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد وین آتش اندرون به در خواهد داد زین سان که زبان دراز کردست امشب می‌بینم سر به باد بر خواهد داد

گل را، که صبا، مرغ‌صفت بال گشاد گفتی که: منجم ورق فال گشاد چون گربهٔ بید خوانش آراسته دید سر بر زد و بوی برد و چنگال گشاد

ای پیش تو ماه تا به ماهی همه هیچ وین خواجگی و میری و شاهی همه هیچ آن دمدمه و غلغل و آوازه و بانگ با طنطنهٔ کوس الهی همه هیچ

بنمود بمن یار میان، یعنی هیچ در پاش فگندم دل و جان، یعنی هیچ گویند که: در مدرسه تحصیلت چیست؟ فکر دهن تنگ دهان، یعنی هیچ

دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد! جان شیفتهٔ دو نرگس مست تو باد! زلف طرب و طرهٔ دستار مراد مانندهٔ دستارچه در دست تو باد!

دلدار چو در سینه دل نرم نداشت آزرد مرا و هیچ آزرم نداشت بی‌جرم ز من برید و در دشمن من پیوست به مهر و ذره‌ای شرم نداشت

ای طلعت نور گسترت به در بهشت بشکسته سرای حرمت قدر بهشت امروز برین حوض طرب کن، که تراست فردا لب حوض کوثر و صدر بهشت

باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایهٔ خرپشتهٔ میمون فلک در پشته نگه کن که چه سرسبزی یافت؟