گندم گونی که همچو کاهم بربود نه مهر ز من خورد و نه خود مهر نمود از غصهٔ ما به ارزنی باک نداشت یک جو نظری به جانب ماش نبود

یارب! نه دلم بستهٔ غم‌های تو بود؟ چشمم شب و روز غرق نم‌های تو بود؟ بر جرم و خطای من چه می‌گیری خشم؟ چون جمله به امید کرم‌های تو بود

دلها همه از شرح جمالت مستند نادیده ترا به مهر پیمان بستند گر بگشایی دو زلف جانها بردند ور بنمایی دو رخ ز غمها رستند

اقبال تمام پاک دینان دارند آنان طلبند، لیک اینان دارند خرسندی و عافیت نهانی گنجیست وین گنج نهان گوشه نشینان دارند

صافی چو ترا دید روان می‌نالد برسینه ز غم سنگ زنان می‌نالد گفتی تو که: نالیدن صافی از چیست؟ جانش به لب آمدست از آن می‌نالد

لعلت که پر از گوهر ناسفت آمد چون طاق دو ابروی تو بی‌جفت آمد من عشق ترا نهفته بودم در دل چون کار به جان رسید در گفت آمد

از نوش جهان نصیب من نیش آمد تیر اجلم بر جگر ریش آمد کوته سفری گزیده بودم، لیکن ز آنجا سفری دراز در پیش آمد

مه روی ترا ز مهر مه میداند کز نور تو شب رهی بده میداند سیب ذقنت متاز، گو: اسب جمال کان بازی را رخ تو به میداند

صدرا، دل دشمن تو در درد بماند بدخواه تو با رنگ رخ زرد بماند خصم تو ندیدیم که ماند بسیار هرگز مگر این خصم که در نرد بماند

لب نیست که از مراغه پر خنده نشد آب قرقش دید و به جان بنده نشد از مردهٔ گور او عجب می‌دارم کز شهر برون رفت، چرا زنده نشد؟