دستارچه را دست تو در می‌باید از چشم من و لب تو تر می‌باید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر می‌باید

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید تر در قدمت ریزم و حیفم ناید گر دل طلبی، خون کنم و از ره چشم سر در قدمت ریزم و حیفم ناید

یارب، جبروت پادشاهیت که دید؟ کنه کرم نامتناهیت که دید؟ هر چند که واصلان به بیداری و خواب گفتند که: دیدیم، کماهیت که دید؟

هر چیز که در دو کون جز روی تو بود عکس تو و یا رنگ تو، یا بوی تو بود لاف پر پیران جهان گردیده بازیچهٔ طفلان سر کوی تو بود

گل کاب صفا بر رخ مهوش زده بود دیدم که درو زمانه آتش زده بود گفتم که: درو چرا زدی آتش؟ گفت: یک روز بر ما نفسی خوش زده بود

شد در پی اوباش چو ننگیش نبود در خوی و سرشت ساز و سنگیش نبود ایشان چو شدند سیر و ترکش کردند آمد بر من ولیک رنگیش نبود

افسوس! که در عمر درازیم نبود خطی ز زمانهٔ مجازیم نبود بنشاند مرا فلک به بازی در خاک هر چند که وقت خاک بازیم نبود

از دست تو راضیم به آزردن خود در عشق تو قانعم به خون خوردن خود گویی که: ببینم آن دو دست به نگار مانند دو عنبرینه در گردن خود

آن خود که بود که در تو واله نشود؟ از رنج که پرسی تو؟ که او به نشود؟ عاشق شدی، از شهر برونم کردی ترسیدی از اغیار که در ده نشود

از مشک سیه سه خال کت بر سمنند نزدیک به چشم تو و دور از دهنند از گوشهٔ چشم ار نظریشان نکنی بر خال زنخها چه زنخها که زنند؟