چون دوستی روی تو ورزم به نیاز مگذار به دست دشمن دونم باز گر سوختنی‌ست جان من هم تو بسوز ور ساختنی‌ست کار من هم تو بساز

کردند دگر نگاربندان از ناز در دست تو دستوانه از مشک طراز تا کیست که خواهیش به دستان کشتن؟ یا چیست که بر دست همی گیری باز؟

گر جور کنی نیاورم دل ز تو باز ور ناز کنی به جان پذیرم ز تو ناز چون بنده نپیچد ز خداوندان سر وانگاه خداوند چنان بنده نواز

یاران، خرد خوار و خجل نیست پدید آن رسم شناس آب و گل نیست پدید در دایرهٔ عشق برون یک نقطه می‌بینم و در عالم دل نیست پدید

ای ماه، ز پیوستن من عار مدار پیوسته مرا به هجر بیدار مدار بر من، که فدای تو کنم جان عزیز خواری مپسند و این سخن خوار مدار

دشمن گرو وصل ز من برد آخر او گشت بزرگ و من شدم خرد آخر آورد به جان لب ترا از بوسه دندان به رخت تیز فرو برد آخر

ماهی، که بسوخت زهره چنگش بر سر بگریست فلک با دل تنگش بر سر مویی که ز دست شانه در هم رفتی گردون به غلط نهاد سنگش بر سر

دست به نگار تو مرا کشت دگر آه! ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفته‌ای در انگشت دگر؟

جان از سر زلف دلپذیریت نرهد عقل ار خطر خط خطیرت نرهد دل گر به مثل زهرهٔ شیران دارد از نرگس مست شیر گیرت نرهد

چون خیل غم تو در دل ریش آید بر سینه ز درد و غصه صد نیش آید خونریز غمت چو مرد میدان طلبد جز دیده کسی نیست که: تر پیش آید