زلفت سیمست و مشک را کان گشتی از بسکه بجستی تو همه آن گشتی ای آتش تا سرد بدی سوختیم ای وای از آنروز که سوزان گشتی

ای شیر خدا امیر حیدر فتحی وی قلعه گشای در خیبر فتحی درهای امید بر رخم بسته شده ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی در بزم وصال خود مرا جادادی القصه به صد کرشمه و ناز مرا عاشق کردی و سر به صحرا دادی

اول همه جام آشنایی دادی آخر بستم زهر جدایی دادی چون کشته شدم بگفتی این کشتهٔ کیست داد از تو که داد بی‌وفایی دادی

ای شاه ولایت دو عالم مددی بر عجز و پریشانی حالم مددی ای شیر خدا زود به فریادم رس جز حضرت تو پیش که نالم مددی

ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای بی تابی من دیده و برتافته‌ای شب تیره و یار دور و کس مونس نه ای هجر بکش که بی‌کسم یافته‌ای

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای دیوانهٔ با خرد به جنگ آمده‌ای دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای

یا سرکشی سپهر را سرکوبی یا خار و خس زمانه را جاروبی بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب حشری نشری قیامتی آشوبی

عهدی به سر زبان خود بربستی صد خانه پر از بتان یکی نشکستی تو پنداری به یک شهادت رستی فردات کند خمار که اکنون مستی

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه دور از وطن خویش و به غربت مانده چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه