دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی در دیده تویی و گرنه می‌دوختمی دل منزل تست ورنه روزی صدبار در پیش تو چون سپند می‌سوختمی

ای در سر هر کس از خیالت هوسی بی یاد تو برنیاید از من نفسی مفروش مرا بهیچ و آزاد مکن من خواجه یکی دارم و تو بنده بسی

گر شهره شوی به شهر شر الناسی ورخانه نشینی همگی وسواسی به زان نبود که همچو خضر والیاس کس نشناسد ترا تو کس نشناسی

تا نگذری از جمع به فردی نرسی تا نگذری از خویش به مردی نرسی تا در ره دوست بی سر و پا نشوی بی درد بمانی و به دردی نرسی

گه شانه کش طرهٔ لیلا باشی گه در سر مجنون همه سودا باشی گه آینهٔ جمال یوسف گردی گه آتش خرمن زلیخا باشی

مآزار دلی را که تو جانش باشی معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی زان می‌ترسم که از دلازاری تو دل خون شود و تو در میانش باشی

جان چیست غم و درد و بلا را هدفی دل چیست درون سینه سوزی و تفی القصه پی شکست ما بسته صفی مرگ از طرفی و زندگی از طرفی

بگشود نگار من نقاب از طرفی برداشت سفیده دم حجاب از طرفی گر نیست قیامت ز چه رو گشت پدید ماه از طرفی و آفتاب از طرفی

گیرم که هزار مصحف از برداری با آن چه کنی که نفس کافر داری سر را به زمین چه می نهی بهر نماز آنرا به زمین بنه که بر سر داری

ای شمع نمونه‌ای زسوزم داری خاموشی و مردن رموزم داری داری خبر از سوز شب هجرانم آیا چه خبر ز سوز روزم داری