آمد بر من قاصد آن سرو سهی آورد بهی تا نبود دست تهی من هم رخ خود بدان بهی مالیدم یعنی ز مرض نهاده‌ام رو به بهی

دنیای دنی پر هوس را چه کنی آلودهٔ هر ناکس و کس را چه کنی آن یار طلب کن که ترا باشد و بس معشوقهٔ صد هزار کس را چه کنی

تا ترک علایق و عوایق نکنی یک سجدهٔ شایستهٔ لایق نکنی حقا که ز دام لات و عزی نرهی تا ترک خود و جمله خلایق نکنی

یا رب در خلق تکیه گاهم نکنی محتاج گدا و پادشاهم نکنی موی سیهم سفید کردی به کرم با موی سفید رو سیاهم نکنی

از سادگی و سلیمی و مسکینی وز سرکشی و تکبر و خود بینی بر آتش اگر نشانیم بنشینم بر دیده اگر نشانمت ننشینی

باز آی که تا صدق نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو بتا کی زنده گذاردم که بازم بینی

ای دل اگر آن عارض دلجو بینی ذرات جهان را همه نیکو بینی در آینه کم نگر که خودبین نشوی خود آینه شو تا همگی او بینی

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی روزی دو هزار بنده آزاد کنی به زان نبود که خاطری شاد کنی

گر زانکه هزار کعبه آزاد کنی به زان نبود که خاطری شاد کنی گر بنده کنی ز لطف آزادی را بهتر که هزار بنده آباد کنی

ای آنکه سپهر را پر از ابر کنی وز لطف نظر به سوی هر گبر کنی کردند تمام خانه‌های تو خراب ای خانه خراب تا به کی صبر کنی