ایام نشاط و شادمانی بگذشت دوران مراد و کاردانی بگذشت فریاد که عمر و زندگانی بنماند هیهات که عالم جوانی بگذشت

فریاد که آن یار پسندیده برفت ناکرده وداع ما و نادیده برفت دل را به که آرام دهم مسکین من کآرام دل و روشنی دیده برفت

زادی که ره دراز می باید رفت با روزه و با نماز می باید رفت ترکیب تو چون ز خاک پرداخته اند ای خال به خاک باز می باید رفت

دائم ز ولایت ولی خواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا رفع شود غمی که برجان منست کُلُّ هَمٍّ سینجلی خواهم گفت

ای خلعت فاستقم ببالای تو راست بر تارک تو تاج لعمرک زیباست چون روی تو بر بام فلک مهر نیافت چون قد تو بر طرف چمن سرو نخاست

بالای خوشت به سرو می ماند راست همچون قد تو زباغ شمشاد نخاست چشم سیه فتنه گرت عین بلاست چین سر زلف شکن مشک خطاست

در خانه تو مزاج مرزنگوش است وز خط تو افتاب کحلی پوش است گویی که دواتت ظلماتست کزو خضر قلم ترا دهان پر نوش است

اسرار غم عشق بگنجینه ماست دردانه غم در صدف سینه ماست با هر که در آمیختم از من بگریخت جز غم که حرف و یار دیرینه ماست

آن رفته ز چشم و مانده در دل چونست آن شکل ظریف و آن شمایل چونست نرگس بمیان آب خرم باشد آن نرگس آبدار در گل چونست

عنبر اثری ز فضله خامه توست بوی خط تو در شکن نامه توست چون فضله نحل سر به سر عین شفاست آن رشحه که اندر گلوی خامه توست