بیچاره حسود بی بصر خواهد شد چون کور شده است کورتر خواهد شد از زیر و زبر چو گویمش کان فلکی مانند فلک زیر و زبر خواهد شد

چون خواجه نظام در چنان محرم شد فردوس ز فرّ قدمش خرّم شد چون زآن به حساب سال با هم ضم شد تاریخ وفات صاحب اعظم شد

چون لاله و سبزه باهم آمیخته شد از لؤلؤی تر زمرد انگیخته شد گل خنجر بید دید برداشت سپر می گفت که خون ارغوان ریخته شد

چشم سیهت که فتنه خواب آمد مستی ست که در گوشه محراب آمد زآن چشمه نوش تر نشد لب مارا آن چاه زنخ نگر که بی آب آمد

گر چه به قلم کام بسی دانی راند وز نوک قلم مشک توانی افشاند چون نامه خویشتن بباید خواندن منویس کتابتی که نتوانی خواند

ز آن درد که آن دیده روشن دارد چشمم ز برای او گهر می بارد آن درد اگر غمزه او بگذارد چشمم به مژه ز چشم او بر دارد

لطفت همه کارهای او نیکو کرد آری همه کارهای ما نیک او کرد او نیکو کرد و ما همه بد کردیم ما را به نکو کاری خود بدخو کرد

در شست تو چون کمان خمیدن گیرد قوس قزح از هوا رمیدن گیرد چون کرکس تیر تو پریدن گیرد دل در بر نسرین طپیدن گیرد

اغیار چو از میان کناری گیرد هر دست طرب دامن یاری گیرد بنشین نفسی کاین دل سودایی من در سایه سرو تو قراری گیرد

ایام گل است و ابر نم می ریزد وز شاخ نشاط بار غم می ریزد در سایه سرو از گل و بادام بهی باد سحر آمد و درم می ریزد