مشک از سر زلف آن صنم می ریزد عنبر ز شبستان ارم می ریزد سر تا قدمش چو سر بسر زیبا هست خوبی ز سرش تا به قدم می ریزد

تیر تو هلاکت بداندیش تو باد قربان رهت دشمن بدکیش تو باد ای چرخ کمان پشت به خدمت کاری خم ساخته پشت چون کمان پیش تو باد

لاله زدم باد صبا می خندد گویی لب و لعل دلربا می خندد ای دوست بگویم که چرا می خندد بر کوتاهی عمر ما می خندد

لاله به کرشمه بر چمن می خندد در باغ شقایق و سمن می خندد در خنده بین که با تنگدلی همچون لب آن تنگ دهن می خندد

صافی جهان چو نیست می ساز به درد پشمینه بپوش چون همی باید مرد از مرگ چه دشوار تر آن کز ره عجز حاجت به در همچو خودی باید برد

نوک قلمت که مشک از او می بارد بر صفحه گل عنبر تر بنگارد برنامه هستی قلم انصافت بنشاند عدل و ظلم از او بردارد

بلبل ز پی گل غزلی تر می گفت باد سحر از نسیم عنبر می گفت لاله صفت کلاه دارا می کرد نرگس سخن از تاج سکندر می گفت

در خانه خود به کمترین مایه قوت بیچاره به سر کنی به صد صبر و سکوت بر سفره مردم نکشی دست به لوت تا پر نکنی شکم به سان الموت

ای کعبه مقصود دل من کویت دور از تو شدم ز مویه همچون مویت اکنون که ز دیدار تو محروم شدم در خواب من آی تا ببینم رویت

خوش وقت بهار و سبزه و دامن کشت با پسته دهن شکر لب حور سرشت در باغ مراد ما چنین سرو نرست بر خاک امید ما کس این دانه کشت