خواهی که به کام دشمنانت نکنند انگشت نمای مردمانت نکنند پرهیز کن از خواهر و از دختر و زن تا حیز و دیوث و قلتبانت نکنند

ای در گران مایه دریای وجود بر قامت تو قبای زیبای وجود خواهی که خدای خویش را بشناسی خود را بشناس ای شناسای وجود

بر عارض چون گل تو سنبل بدمید از عنبر تو غالیه بر ماه کشید غنچه سخنی ز پسته تنگ تو گفت باد سحر آمد و دهانش بدرید

آنکس که طریق مدح و ذمّ می داند میدان که هجا و هزل هم می داند در هزل مرا ز خویش کم می دانی یا ابن حسام از تو کم می داند

تا عارض چون آتشت افروخته اند صد خرمن تقوی و ورع سوخته اند گویی که قبای دلبری روز ازل بر قد تو پرداخته و دوخته اند

جانهای رسل براس و عین آمده اند حوران همه با زینب و زین آمده اند امشب ملکوت آسمانها بتمام گریان به عزاپرس حسین آمده اند

آنها که شراب را حکیمانه خورند سرطست که می به شرط پیمانه خورند اکنون که حرام شد حکیمان نخورند پیمانه چو باشد اهل پیمانه خورند

با قد تو سرو سرفرازی نکند با زلف تو مشک دست یازی نکند سوسن سخن بنفشه با موی تو گفت آن به که دگر زبان درازی نکند

خوی از سر زلف آن صنم می ریزد بر گل ز گلاب ناب نم می ریزد از حسرت عناب لبش دیده من خونابه ز چشم ، دم به دم می ریزد

شب نیست که آهم به ثریا نرسد وز دیده من سیل به دریا نرسد دل گلشن وصل تو به جان می طلبد تا عاقبت آنجا برسد یا نرسد