اول قدم آنست که جان در بازی وز خانه بیک بار بکوی اندازی چون قوت تسلیم و رضا حاصل شد آنکه بنشینی و بخود پردازی

ای فخر زمانه را ز پیوندی تو آدم شده محتشم ز فرزندی تو زین گونه برنج بنده خرسند شدی چون در خورداز روی خداوندی تو ؟

از جور و ستیز تو بهر بیهده‌ای در هر نفس از سینه بر آرم سده‌ای ای روی تو در چشم رهی بتکده‌ای مردی نبود ستیزه با دلشده‌ای

گفتم: بکنم دو دست کوتاه از تو دل بر کنم، ای صنم، بیک راه از تو اکنون چو برید خواهم، ای ماه، از تو از جان کنم آغاز، پس آنگاه از تو

هر چند بدردم از دل محکم تو گیرم کم جان و دل ، نگیرم کم تو یاهست کنم آنچه ترا کام و هواست یا نیست کنم جوانی اندر غم تو

تا بود ز روی مهر لاف من و تو در خواب ندید کس خلاف من و تو چون تیر شده اکنون می صاف من و تو مادر نه بهم برید ناف من و تو ؟

ای همت من رسیده پاک از پی تو در چشم خرد فکنده خاک از پی تو هر لحظه دلم کند تراک از پی تو ای بی معنی ، شدم هلاک از پی تو

این نافرمان دل ، ار پذیرد فرمان دشواری من خوار شود ، سخت آسان در مانده بدست دلم ، ای جان جهان درمانده بدل بتر که در مانده بجان

ای عادت تو بوعده صادق بودن وی سیرت تو یار موافق بودن بر موجب این دو چیز نیکو که تراست جز بر تو حلال نیست عاشق بودن

ناشاد مرا ، ای بت نوشاد ، مکن از داد خدا بترس و بیداد مکن نیکویی کن مرا ببد یاد مکن مر خصم مرا از غم من شاد مکن