بر دیده خیال دوست بنگاشته‌ام بس دیده برین خیال بگماشته‌ام در مرحله ای که بار برداشته‌ام یک حوض ز خون دیده بگذاشته‌ام

از حمله سمند تو ، ز آسیب نعال لرزان کند اجزای زمین از زلزال وز هیبت تیغ تو عدو را مه و سال الماس رود بجای خون از قیفال

اندر خوبی ترا فزودست جمال در فبضۀ آن کمان ابروی تو خال از مشک ستاره ایست بر چرخ جلال کز غالیه در دو ظرف دارد و هلال

بر جاه تو ، ای خواجه شود هر عیال بر لوح قلم رفت بدین فرخ فال ای خواجه ، بحرمت خدای متعال کین فال که بنده زد ببینی امسال

با زور تو ، ای عالم احسان و کرم بر رای تو موقوف شود شغل عجم آن کس که کنون جست ز رای تو درم در قبضۀ تدبیر تو بندد عالم

یک چند بعزتم نمودی وسواس سفتی جگر مرا بدرد الماس من کشته و از توام نه مزد و نه سپاس بیرحمی خویش را ازین گیر قیاس

جان زخم سر زلف تو گرداند ریش دل زان دو لب لعل تو می باید عیش تا تیره نکردی ، ای نگار ، از لب خویش یاقوت که به بود بها دارد بیش

ناگاه همی زدم من ، ای شمع و چراغ از شهر بباغ با دلی پر غم و داغ باغ ار چه بود جای تماشا و فراغ دوزخ بود ، ای نگار ، بی روی تو باغ

تا ز ابر فراق تو ببارید تگرگ بر شاخ امید ما نه بر ماند و نه برگ دیدم نه باختیار خود هجر ترا مردم نه باختیار خود بیند مرگ

از هیبت تو بریزد اندر صف جنگ تیزی ز سنان ، زه از کمان ، پر ز خدنگ از جود تو خیزد ، ای شه با فرهنگ پیروزه زکان ، در ز صدف ، لعل ز سنگ