دل گرچه غمت ز جان نهان می‌دارد اشکم همه خرده در میان می‌دارد جان بی‌تو کنون فراق تن می‌طلبید دل بی‌تو کنون ماتم جان می‌دارد

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد تقدیر بدم نامه بر طوفان برد ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح انصاف بده بی‌تو به سر بتوان برد؟

با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بی‌درمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به هیچ شادیی نتوان برد

دل در غم تو گر به مثل جان نبرد سر در نارد به صبر و فرمان نبرد زان می‌ترسم که عمر کوتاه دلم این درد دراز را به پایان نبرد

موری که به چاه شست بازی گذرد بی‌تو شب من بدان درازی گذرد وان شب که مرا با تو به بازی گذرد گویی که همی بر اسب تازی گذرد

آن کو به من سوخته خرمن نگرد رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد آنرا که به عشق رغبتی هست کجاست تا رنجه شود نخست و در من نگرد

صد پرده شبی فلک ز من بردارد تا روز چو شب زپرده بیرون آرد ار دست شب و روز به شب بگریزد هر کس که چو روز من شبی بگذارد

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد جانا ز وفا روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویم دارد

گر یک شبه وصل بتم آواز آرد یکساله فراقش فلک آغاز آرد صد روز ارین که می‌گذارم بدهم گر دور فلک از آن شبی باز آرد

باد سحری گذر به کویت دارد زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل از شادی آنکه رنگ رویت دارد