چندان که مرا دلبر من رنجاند گر هیچ کسی نداند ایزد داند یک دم زدن از پای فرو ننشیند تا بر سر آب و آتشم ننشاند

یکباره مرا بلایت از پای نشاند بر یک یک مویم آب رنجوری ماند چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت وان سیم و زری که بود بر خاک فشاند

ای دیده دل آیت بلا می‌خواند هشدار که در خونت بسی گرداند این بار گرش موافقت خواهی کرد من بیزارم تو دانی و دل داند

آنی که کفت ضامن ارزاق آمد آنی که درت قبلهٔ آفاق آمد مقصود جهان تو بودی آخر به وجود اول حسن علی اسحق آمد

رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد گویی که همه به کام بدخواه آمد افزون ز هزار بار گویم هرشب هان ای اجل ار نمرده‌ای گاه آمد

چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند پای تو فرو گلست و این پایه بلند بالغ شده‌ای ببر زباطل پیوند چون طفل زانگشت مزیدن تا چند

پست افکندم غم تو ای سرو بلند شادم که مرا غمت بدین روز افکند داد من و بیداد تو آخر تا کی عذر من و آزار تو آخر تا چند

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند دل دست زجان بشست و دامن بفشاند وان صبر که خادمت بدان آسودی آن نیز بقای عمر تو باد نماند

تا رای تو از قدح به شمشیر آمد گرد سپهت زبر فلک زیر آمد نصرت به زبان تیغ تیزت می‌گفت تا باز که از ملک جهان سیر آمد