دوشم ز فراق تو همه شیون بود چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود بر هر مژه خونی که مرا در تن بود چون دانهٔ نار بر سر سوزن بود

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند با خلق همان شیوه چرا نگزیند چون بنشینی باد سخا برخیزد چون برخیزی گرد ستم بنشیند

چشم تو در آیینه به چشم تو نمود بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود چشم خوش تو چشم ترا کرد به چشم پس آفت چشم تو هم از چشم تو بود

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود کان بت نکند وفا و برگردد زود دی آن همه گفتها یقین گشت و نبود و امروز نداردم پشیمانی سود

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند تا ملک عراق چون خراسان نکند اسب تو ز تاختن فرو ناساید تا پیش در خلیفه جولان نکند

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند از والی وصل تو نشانی باید تا شحنهٔ غم دست‌درازی نکند

گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند از شرم رخت ریختن آغاز کنند

این طایفه گر مروت آیین نکنند زیشان نه بس اینکه بخل را دین نکنند رفت آنکه به نظم و شعر احسان کردی امروز همی به سحر تحسین نکنند

قومی که در این سفر مرا همراهند از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند ما می‌کوشیم و آسمان می‌گوید نقش آن باشد که نقشبندان خواهند

زلف تو مصاف عنبر تر شکند لعل تو نهال شهد و شکر شکند گل کیست که با رخ تودر باغ آید وانگه دو سه روز خویشتن برشکند